باغچه
رویش 
قالب وبلاگ

 

 

خیره!

وقتی دلم نگذاشت، از وقتی که می ترسید

وقتی تماشایت مرا در خویش می پاشید

در خود به خوبی سایه ات را لمس کردم...او

سنگین قدم برداشت در قلبی که می لرزید

فهمیده بودم عمق چشمانت خطر دارد

فهمیده بودم من ولی، چشمم نمی فهمید

درگیر می شد با وجودش در عبور از تو

از خود، خودش را در تو هی پیچیده می پرسید

بی نور می شد، خیره می شد قعر آن گودال

آن وقت دنیای خودش را خوب تر می دید

...

اینگونه شد چشمم به چاه افتاد و تنها شد

بیرون نمی آمد واز دردش نمی رنجید

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ باغ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

امکانات وب



تبادل لینک

فروش بک لینک